آتش - تاریخ: 1402/11/5 ساعت: 22:20
آتشی روشن میکنم و دور آن ستارگان را جمع میکنم، دست ابرها را میگیرم و به بهای آب شدنشان هم گرد آتش میآورم، ماه را از بستر آفتاب میکشانم و سکوت شب را صدای امشب میکنم، برف حتی ببارد امشب، برف را هم هیزم امشب میکنم! همه و همه را می کنم تا یک چیز را ببینند، همه شان را یکجا جمع میکنم تا شاهد سوگند امشب با...
دست افسردگی - تاریخ: 1402/9/3 ساعت: 20:11
پشت فرمان زندگیات نشستهای و یادت میآید ماههاست که پیچ موزیک را باز نکردهای. بالا و پایینهای جاده دیگر نمیترساند تو را، درختان کنار راه را دیگر نمیشماری! برف ببارد و باران بیاید، آسمان آفتاب داشته باشد یا باد، تو نه میبینی و نه میشنوی!یک لحظه ساکت باش، پشت در چیزی هست ... میبینی ... پس از جایت بلند ش...
مرا ببخش - تاریخ: 1402/7/25 ساعت: 13:45
برای تو دیگر نمینویسم چون نوشتن برایت سختترین کار دنیاست. روحم دیگر سر انتخاب واژهها یاریام نمیدهد. جسمم بهانه میآورد و از دستم فرار میکند. برای تو نمینویسم دیگر، چون نوشتن برای تو کار خدایانی است که از پس هر کاری برمیآیند، من دیگر برای تو نمینویسم، چون من خدا نیستم و از پس این همه بغض برنمیآیم. مرا...
وقتی تو رفتی - تاریخ: 1401/4/22 ساعت: 4:42
از وقتی که تو رفتی، من یاد گرفتم گاهی وقت ها سخت ترین کار دنیا، پیدا کردن جایی ست برای گریه کردن!
وسط زمین و هوا - تاریخ: 1401/4/22 ساعت: 4:42
فکر می کردم درمانم و نه درد. فکر می کردم برای تو روزم و نه شب. فکر می کردم یک جرعه آبم برایت، وسط یک شب داغ تابستان وقتی از تشنگی بیدار می شوی. فکر می کردم سایه ام برایت، نه نصف روز بلکه تمام روز. فکر می کردم دفتر خاطرات مان نه صد برگ و دویست برگ، بلکه ناتمام برگ دارد.حالا ... از صخره ای هل داده ای ...
بی اعتنایی مزمن - تاریخ: 1401/4/22 ساعت: 4:42
اندوه که از حد بگذرد جایش را میدهد به یک بیاعتنایی مزمن. دیگر مهم نیست بودن یا نبودن، دوست داشتن یا نداشتن. آنچه اهمیت دارد کشداری رخوتناک حسی است که دیگر تو را به واکنش نمیکشاند. و در آن لحظه در سکوت فقط نگاه میکنی و نگاه میکنی.صادق هدایت                                                         Adbl...
خط موازی - تاریخ: 1400/1/12 ساعت: 0:21
لحظه ی دیدنت انگار که یک حادثه بودحیف چشمان تو این حادثه را دوست نداشتسیب را چیدم و در دلهره ی دستانمسیب را دید! ولی دلهره را دوست نداشتتا سه بس بود که بشمارد و در دام افتدگفت یک... گفت دو... افسوس سه را دوست نداشتمن تو خط موازی؟ نرسیدن؟ هرگزدلم این قاعده ی هندسه را دوست نداشتدرس منطق نده دیگر تو به...
کِش موهایت - تاریخ: 1400/1/12 ساعت: 0:21
نداشتنت شبیه هیچ شکلی از بدبختی در دنیا نیست. آن بدبختی که وقتی موهایت را محکم از پشت میبندی دیگر تمام می شود. انگار آن کِش موهایت را دور بدبختی هایم گره میزنی و همه چیز دوباره آرام می شود. موهایی که به پشت کشیده می شوند و انگار لا به لای شان رودهایی است که مشت مشت آب تازه بر صورتم می زنند. و غربت م...
پرنده ی مهاجر - تاریخ: 1400/1/12 ساعت: 0:21
تو پرنده ی مهاجر کدامین سرزمینی که حتی سکوتت لیاقتش بیشتر از فریادت است. تو ماه کدام سیاره ای که شبت روشن تر از روزهای سیاره ی ماست؟ تو شعر کدام دیوان هستی که ورق زدن حتی آهنگین تر از بیت بیت شاهنامه است؟! تو را از چه ساخته اند که غبار زمان که رویت می نشیند دیگر هوس خانه تکانی به صاحبت را نمی دهد!
مدرسه ی صبر - تاریخ: 1400/1/12 ساعت: 0:21
و عشق تو ریسمانی بود که تا آسمان میرفت. حالا چه فرقی می کند باشی یا نباشی، آسمان تو همیشه برای من آبی و صاف است. چه فرقی می کند رفتنت را به رخ من بکشی، وقتی سال ها نبودی و این عشق را من، بی تو آبستن شده بودم. بی تو بزرگش کردم، بی تو آب دادمش، بی تو سبز کردمش! مرا از نداشتنت نترسان که من مبصر مدرسه ی...
تشرف خستگی هایم - تاریخ: 1398/12/15 ساعت: 11:42
و خنده هایت رازی است بین من و تو؛ رازی که ۳۶۵ روز سال پنهانش می کنم. چشمانت کاسه ی ابری است که هر سرزمینی را از خشکسالی نجات می دهد. راه رفتنت چنگ زدن است بر صورت تمام پلیکان های دنیا؛ و دیدنت تشرف خستگی هایم است به هیچ بودن. گاهی وقت ها می شود به تو نگاه کرد و دیگر ... دیگر ... و دیگر هرگز به خود ب...
لاله های تنم - تاریخ: 1398/12/15 ساعت: 11:42
دیر زمانی است که غبار چشمانم را دست نکشیده ای. لاله های تنم واژگون شده اند و تو هنوز ندیده ای. حسرتت زنجیری است بر نفس هایم که هر بازدمش بدون تو تازیانه میزند بر صورتم. هوا سرد است و صورتم حتی جای سرخ شدن هم ندارد. نت های موسیقی امشب بر سرم اوار می شود و در این شب سرد چشمانم گل می دهند.شاهزاده؛ پشت ...
جرعه جرعه - تاریخ: 1398/12/15 ساعت: 11:42
موسیقی هر شب را پیدا می کنم و میغلتم لای نت هایی که از دامنت ریخته است. شراب تمام می شود و تو پیدا می شوی. لبخند می زنی و درست اینجاست که دیگر نمی دانم بخندم یا بغض کنم. درست اینجاست که میفهمم تو برای همیشه هستی اما هر بار دیر خواهی رسید. درست آن لحظه است که می خواهم بودنت را جرعه جرعه بنوشم تا تمام...
بودن و نبود شدن - تاریخ: 1398/9/11 ساعت: 22:22
هستم و مدام با خودم می گویم "بودن" بهتر از "نبود شدن" است. "نبود شدنی" که دلتنگی ات پنجه نیفکنده باشد بر پرده ی تنگ و تیره اش که اصلا مثل "بودن" نیست. بودن تو را دارد، تیرگی های دلتنگی ات را دارد، بودن به اندازه زلالی نگاهت رنج دارد و نبودن آرام است. من کدام روز از خواب بیدار شدم و ارام شدن را خواست...
پلک هایت - تاریخ: 1398/9/11 ساعت: 22:22
شکوه لبخندت را هیچ چهارچوبی دوام نمی آورد. دیواره های قلبت معدن طلایی است که دَه دولت بر سر به چنگ آوردنش سالهاست که می جنگند. درون چشم هایت هزاران زن ارمنی دارند انگور له می کنند. شراب چشمانت مست نمی کند، می میراند! پلک هایت جاروی خداوند است روی زمین وقتی که راه می روی. لک لک ها هر روز بر سر بردن م...
ایستگاه دلتنگی - تاریخ: 1398/9/11 ساعت: 22:22
حالم را اگر بپرسی؛ شبیه عقابم بدون پرواز. ژکوند را تصور کن بدون لبخند! شاعری که شب ها به سرزمین عشقت کوچ می کند و هربار در ایستگاه, دلتنگی, ابرها بال هایش را قیچی می کنند. شبیه لاک پشت هایی که به دریا نمی رسند. شبیه آسمانی که می غرد اما نمی بارد. اصلا تقویم را بردار، تعطیل هایش را خط بزن؛ همانقدر بی...
بالن عشق - تاریخ: 1398/9/11 ساعت: 22:22
هر جا که راه میروی، زمین زیر پایت را دوست دارم با ناخن هایم بتراشم و به یادگار نگه دارم. از هوایی که نفسم میکشی باید هزاران بالن عشق به آسمان رها کنم. زیر پلک هایت باید خلوت گاه خستگی ام را بسازم. اصلا باید تو را هر روز فراموش کنم و صبح اول وقت دوباره عاشقت شوم. تو باشی یا نباشی من هر شب به این دلخو...
کاسه ی چشمانت - تاریخ: 1398/9/11 ساعت: 22:22
اگر زمین چشم هایت را داشت اقیانوس ها برای ریختن به کاسه ی چشمانت, دعوا راه می انداختند. اگر هوا بوی موهایت را داشت هوس وزیدن نمی گرفت. و موهایت را اگر خورشید صاحبش بود ماه برای داشتنش دور زمین نمی چرخید. عالم اگر پادشاهی چون تو داشت طلاهای عالم برای نشستن روی تاج تو بی تاب بودند. اما شاهزاده؛ نه زمی...
پستوی تنم - تاریخ: 1398/4/6 ساعت: 2:48
تو چه می دانی که رویایت آسمانم را به خشم می آورد. تو چه می دانی زمینی که روی آن راه رفته ای را از دور هم می شناسم. تو هیچ نمی دانی که دلتنگی ات سم غلیظی است در هر جرعه ی آبم؛ می نوشم اما تشنه تر می شوم. تو از کجا بدانی که من عشقت را کدام پستوی تنم آواره کرده ام که کسی چیزی نمی داند از تو.حتی گاهی خو...
کمد لباس هایت - تاریخ: 1397/11/30 ساعت: 22:10
آسمانم زمینی است که زمانت را هر لحظه می شمارد. هوایم شبیه کمد لباس هایت بوی تو را می ذهذ. فصل پاییز است اما مژگانم شکوفه های سفید باز کرده. چند لحظه دلتنگت نباشم دلم علف های هرز می رویاند. در حسرتت نباشم چشم هایم چراغ هایش را خاموش می کند. حالا تو بگو؛ در این گرانی بازار کدام شراب غمت را از دلم فرار...